تبليغاتX
تصویری کودن از انسانی ناپخته


















تصویری کودن از انسانی ناپخته

خزعبلات یک ذهن بیمار

                        

دعوت شده ام به بازی نوشتن از اتفاقات بعد از مرگ. همه ی شما هم دعوتید که این بازی را ادامه دهید. فکر کردنش هم آزار میدهدم چه رسد به نوشتنش!

پيش نوشت: روز و ماه و فصل اين نوشته مي تواند يک "قرارداد" باشد.

يکي از روزهاي بهار ، من در اتاق کوچکم پشت ميز تحرير ، با يکي از همين سرگيجه هاي گاه و بيگاه چشم به عکس "تو" مي دوزم و ميان انبوه کاغذهاي نيم نوشته ي مچاله شده و ازدحام کتابهاي خوانده و ناخوانده ، سر بروي ميز ميگذارم و مي ميرم.
از آنجا که همه به نبودن ها و گم شدن هاي ناگهاني و به جاده زدن هاي گاه و بي گاهم عادت دارند ، شايد تا چند روز کسي نفهمد و  با هر زنگ تلفن و اس ام اس و ايميل و کامنت بي جواب  و  پيغام هاي "عزيزم نگرانتم اومدي خونه سريع باهام تماس بگير"  از طرف پدر و "باز معلوم نيست کدوم گوري گم شدي!"  - با ادبيات هاي متفاوت و مضمون يکسان - از طرف دوستان ، فحشي نثار روحم شود!
بعد با پيگيري هاي بي امان پدر و ابراز بي اطلاعي دوستان از موقعيت جغرافيايي من (!) ، کم کم دلش شور مي زند و باز مجبور مي شود مشغله هاي هميشگي اش را کنار بگذارد و براي ديدارم چند ساعتي تن به سفر بدهد. بي خبر از آنکه اين دخترک يکي يکدانه ي بازيگوش ديگر نيست تا در برويش بگشايد و خود را در آغوش گرم پدر جاي دهد و "دخترک سر به هواي من" خطاب شود.
چقدر حيف مي شود که آخر هم توان ِ گفتن "حتماً بايد گم شوم تا بديدارم بيايي؟" حتي تا وقت مردن با من نيست و چه خوب که من نيستم تا آخرين ديدار پر دردمان را تاب بياورم. هنوز هم از زير بار رنج آخرين ديدارش با مادر کمر راست نکرده ام .
مراسم خاکسپاري در ميان انبوه پيام هاي تسليت و گل و گريه هاي بي صداي پدر با شانه هايي خميده و لرزان ، و اندوه و گريه ي دوستاني که روزگاري بهانه ي زندگي ام بودند ، برگزار مي شود . جاي مادر و خواهر و برادر و همسر و فرزند و نوه و نتيجه ي نداشته ام در ميان خيل عزاداران (!) خاليست. عمه جان طبق عادت هميشگي با فريادهاي "منم باهاش خاک کنين!" -  البته با رعايت موازين شرعي در مراسم خاکسپاري عناصر مونث فاميل! - مدام از هوش مي رود و به هوش مي آيد و ساير بستگان مونث با حفظ کلاس ، اشک هاي جاري نشده را با دستمال - در حاليکه مانيکور ناخن هايشان با لاک سياه را در معرض نمايش ميگذارند - پاک مي کنند.
خاله جان که  حتماً خودش را از آنسوي دنيا به مراسم مي رساند ، ارکان جمله ي معروف "تو تنها يادگار خواهرمي" را احتمالاً به سوم شخص مفرد تبديل کرده و در حاليکه اشکهايش را زير عينک آفتابي پنهان ميکند ، زير لب اما طوري که اطرافيان بشنوند ، پدر را به باد سرزنش و انتقاد مي گيرد  . نامادري در حالي که متظاهرانه  گريه - از نوع بدون اشک - مي کند ، در دل پيروزمندانه عروسي فرزند نداشته اش را که احتمالاً  قرار است بعد از اولين سالگرد من براي بدنيا اوردنش دست بکار شود برگزار ميکند!  و آرام به مادرش مي گويد "اينهمه خواستگار خوب داشت. فقط سي چهل تاشو خودم واسش پيدا کرده بودم ، اينقدر لجبازي کرد و سنگ اون پسره ي يه لاقبا رو به سينه زد که اينجوري جوون مرگ شد!"  "جوون مرگ شد" را باصداي بلند تري مي گويد و  عمه جان دوباره از هوش مي رود . نامادري هم احتمالاً با صداي بلند  هق هق (!) مي کند.
فائزه ، سارا ، سميرا ، حديث ، شيما ، عليرضا ، پژمان ، مهران و استاد فلاحت ، جزو دوستاني هستند که هر طور شده خود را به مراسم مي رسانند و بي ريا از نبودنم گريه مي کنند.
در خانه ي پدري ، عکس من - احتمالاً همان که يادم نيست به چه مي خندد - در قاب خاتم مزين به نوار سياه ، کنار عکس مادر و شمع هايي با شعله ي لرزان جاي مي گيرد.
بخواست پدر اتاق تاريکم که پرده هايش هرگز با دستهايم آشتي نکرد ، همانطور دست نخورده با عکس هايي از "تو" ، مادر ، من در آغوش مادر ، من در کنار پدر و مادر ، پدر در کنار نامادري و خانوم جان و آقا جان و مادر در لباس عروسي ، بروی ديوار ، بدرخواست پدر بايگاني مي شود تا مثل اتاق مشترکش با مادر خلوتگاه روزهاي دلتنگي و تنهايي اش باشد و شايد سالي نه چندان دور ، صداي نوزادي سکوت هميشگي اش را بشکند.
در خانه ي من اما . . . دل "فينگيل خانوم" در تنگ کوچکش مي گيرد و بي غذا عاقبت مي ميرد. آشپزخانه ام دور از دستهاي پر وسواس من ، نفسي به آسودگي تازه مي کند و اتاقم ... اتاق کوچک دوست داشتني ام با گرد و غبار خو مي کند .
دلخوشي هاي کوچکم - عکس ها، عروسک ها، کتابها، روزنگارهاي چند ساله، دفترهاي شعرم، يادداشت هايم براي "تو" ، و دست خط "تو"  بر ديوار  - دلتنگ دست ها و چشم هايم مي شوند و ديگر طنين خنده ها و هق هق گريه هايم سکوت اين گوشه ي امن دنيا را بهم نمي زند. کاش هيچ کس دستش به کليد صندوقچه ي اسرار من نرسد! واي ! چه چيزها که پنهان نکرده ام !!  خوب شد يادم افتاد! بايد قبل از مردن کليدش را توي سيفون دستشويي بياندازم .
با اولين تابستان ، شکوفه هاي گيلاس درخت حياط مثل هر سال بر شاخسار زايمان مي کنند. باز هم هر صبح اداره ها راس ساعت باز مي شوند و همچنان نانوايي شلوغ است.
پاييز که از راه برسد کوچه از صداي بوق ممتد سرويس مدرسه ي بچه ها پر مي شود و چه خوب که من طبق معمول دير وقت نخوابیده ام که آشفته بیدار شوم و هر چه مردم آزار است  لعنت کنم .
بارش اولين برف زمستاني بي انتظار  ِ فرياد شادماني من که ديوانه وار به حياط ميدويدم ، و بي صداي پيرزن مهربان همسايه که "لباس بپوش سرما مي خوري " ، همه جا را سپيد پوش مي کند.
بهار که از راه برسد ، برف ها که آب شوند ، ياد من نيز از خاطره ها محو مي شود ، گويي که هيچ نبوده ام ، نزيسته ام ، زنده گي نکرده ام ، عاشق نشده ام ، نمرده ام .
چه ساده مي توان گفت پس از مرگم هيچ اتفاقي نمي افتد!

+نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1387ساعت10:12توسط یک عدد روان پریش | |

۱) نمی دانم
    فاصله ام با مرگ
    چه مقدار است اما
     با زندگی هم
                     کم نیست!

۲) تنهایی ام
    جانو ر ِکوچکیست
    که هر روز 
    بیشتر و بیشتر رشد می کند

می هراسم
آنقدر بزرگ شود
که دیگر در هیچ آغوشی
                           گم نشود...


 حرفی امروز نوشتن،
                           حرفی فردا ...

                    تنها
                    که نگذارم سکوت
                    رخنه کند
                    میان روزها...

+نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت16:16توسط یک عدد روان پریش | |

متهم ردیف اول :
"من" 
با اجازه ی "شما"  بلند می شوم و با سرگیجه ای ممتد بی اجازه تان نقش زمین می شوم
نیازی به کیفر خواست نیست
من از خودم دفاع نمی کنم
تازگی ها فهمیده ام در سرازیری ِ دوچرخه نباید به قاطعیت رسید
کوچه های شهر آنقدرها هم که نقشه های شهرداری جار می کشند مسطح نیست!

متهم ردیف دوم :
"تو" ... 
... مثل موریانه  فکرهای ابلقم را جویده ای
کسی نمی فهمد ایراد از من نیست که بسادگی خرد می شوم و می شکنم
اتهامت برایم روشن است
همیشه دوست داشته ای خاشاکی باشی که به حاشیه ی امن دیواره ها می اندیشی

متهم ردیف آخر :
"او"
شناسه اش حذف شده ، خبری از "او" نیست. کسی نمیداند کِی دفنش کرده اند . . .


می دانم "رفیق" دوست داشتنی
کاری نمی توان کرد
تلخ است
زهر آگین
"زهری که مجالت نمی دهد از آفتاب به سایه برسی"

+نوشته شده در یکشنبه 29 دی1387ساعت13:11توسط یک عدد روان پریش | |

باز باران با ترانه
با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه
من به پشت شیشه تنها ایستاده
در گذرها رودها راه اوفتاده  . . .
شاد و خرم یک دو سه گنجشک پرگو
باز هر دم می پرند این سو و آن سو

می خورد بر شیشه ی در مشت و سیلی
آسمان امروز دیگر نیست نیلی
                                        نیست نیلی
                                                       نیست . . . .

+نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت14:26توسط یک عدد روان پریش | |

شنبه ساعت 10 صبح
. . . کنار پنجره ی بالکن می نشیند، کبوتری که بالش شکسته است، قطراتی خون روی نرده ها می افتد. پنجه هایش را بالا می آورد ، تلاش میکنم ناخن هایش را بگیرم ، نمی توانم ، مدتهاست ناخن های کبوتر بلند شده است. . . . .

یکشنبه ساعت 2 بعدازظهر
. . . خوابم نمی برد ، می گویند حرارت بسیار بالاست، سازم را کوک می کنم، می تواند ریتم خوش آهنگی باشد که نیست، " تا من چقدر گورستان باقی ست؟" شاید تف کرده است دنیا در این گوشه ی خراب ، و شیب ِ فاضلاب های هستی انگار اینجا پایان گرفته است" *. . . .

دوشنبه ساعت 11 صبح
. . . جمعیت فشار می آورد تا هر یک خود را به دهانه ی ورودی اتوبوس واحد نزدیک کند ، پیرمردی که نفسش بسختی بالا می آید سر بر می آرود که : "خدا" از هیچ کدامتان نگذرد! بیضه هایم ترکید! مگر شماها اتوبوس ندیده اید ؟! . . .

سه شنبه ساعت 5 بعدازظهر
اگناسیو وسط میدان جان میدهد ، مشتی جماعت هیجان دوست ، آرام آرام از درب خارج می شوند ، خنده ها ، گریه ها ، تاسف ها . . . ساعت پنج است. پنج عصر . به ماه بگویید در نیاید ، لورکا چشم دیدار خون ِ اگناسیو را ندارد که بر ماسه ها ریخته است . . .

چهارشنبه ساعت ۵/۱۱ شب
. . . برای چندمین بار ویرجینیا وولف را بالا آوردم ، سردردها ، تهوع ها ، زد و خوردها . . . با خود می گویم به استقبال ِ مرگ رفتن این "زن" تجربه ای ست بس غم انگیز و باشکوه. یک فنجان قهوه ی تلخ می طلبد و سیگاری که حنجره ام را به آتش بکشد و علامت سوالی به بزرگی ِ سنگی که به زور در جیب کتش فرو می کند تا رودخانه باقیمانده ی جسدش را پس نزند. پایانی دردناک و مصمم و جمله ی شکوهمندی که در آخرین یادداشت خود به ارمغان می گذارد : « باورم را به همه چیز جز نیکی ِ تو از دست داده ام . »

پنج شنبه ساعت 3 بعدازظهر
. . . درخت ها سکوت کرده اند ، نسیمی از لابلای برگ ها عبور نمی کند ، پنجره را تا آخر باز می کنم و کوندراست که در پنجره نشسته و فریاد می زند " آنچه مردم را وامیدارد که مشت خود را به آسمان برافرازند، تفنگ در دست بگیرند و برای آرمان های عدالت خواهانه و غیر عادلانه مبارزه کنند ، خرد نیست بلکه یک روح  ِ بزرگ شده است " .

جمعه
. . . ساعتش فرقی نمی کند ، حتی روز و ماهش ، جمعه ها طعم خوبی ندارد. نم نم باران گرفته است. پشت پنجره ی بالکن ایستاده ام و کبوتر نگاهم می کند.نمی گذارد نزدیکش بشوم . باران سعی می کند خون خشک شده ی کبوتر را بشوید ، خاک بوی عجیبی دارد . . .


* تمرین مدارا

پ.ن : به دندان های یوزپلنگ می توان دل خوش کرد اما به وعده های تو هرگز !

+نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1387ساعت18:49توسط یک عدد روان پریش | |