تبليغاتX
تصویری کودن از انسانی ناپخته

تصویری کودن از انسانی ناپخته

خزعبلات یک ذهن بیمار


 

 

 

شبانه

شب تا بوق سگ بیدارم و سرم پر از کلمه های زوربا*ست و درست مثل همون موش کاغذخوار می خورم و می خورم و گاهی هر چی خوردم بالا میارم و هستیم رو به گند میکشم

" . . . ارباب! بالاغیرتاً مردم را راحت بگذار و چشم و گوششان را باز مکن. تو اگر چشم و گوش اینان را باز کنی آنها بجز بدبختی خود چه خواهند دید؟ بنابراین آنها را با رویاهای خودشان آسوده بگذار! . . . مگر اینکه وقتی چشمشان را باز کردی دنیایی بهتر از این دنیای تاریک فعلی که اکنون در آن زندگی می کنند به ایشان نشان بدهی. تو چنین دنیایی را داری؟!
. . . تو آنها را با تاریکی های تازه ای روبرو خواهی کرد ، ای بابا بگذار آنها با همان تاریکیهای قدیمشان بمانند که به آن عادت کرده اند. آنها زندگی می کنند و خوب هم زندگی می کنند، بچه پس می اندازند و حتی نوه دار می شوند. خدا کرشان می کند و کورشان می کند و آنها باز می گویند «خدا را شکر!» آنها با بدبختی خودشان خوش اند ، بنابراین ولشان کن و بیخود حرف نزن."**

به تموم تاریکی های دنیام بد و بیراه میگم و بخودم و زمین و زمان لعنت می فرستم و چشمامو بروی روشنایی میبندم و می خوابم . . .
چشم که باز میکنم مثل جن زده هام! نگاهم ناباورانه روی عقربه های ساعت خشک میشه و هاج و واج نگاه به گوشیم میکنم که زنگ نزده و خواب موندم. شارژش تموم شده و خاموشه! بازم بخودم و هر چی دور و برمه لعنت می فرستم و نمی فهمم چجوری آماده میشم . فقط یک ساعت به تموم شدن وقت اداری مونده و نیم ساعت راه دارم تا به قرار کاریم برسم !
زنگ همه ی طبقه ها و همسایه های بغلی و روبرویی رو میزنم که آدم احمقی رو که درست جلوی در پارکینگ ماشینشو پارک کرده پیدا کنم و تا بیاد و ماشین رو جابجا کنه و راه بیافتم نصف فرصتم تموم شده . ازون روزای نکبته که دنیا یادش رفته من ظرفیتم تکمیله و تحمل شوخی های بی وقتشو ندارم . به خیابون اصلی که میرسم تا میام یه نگاه به قیافه ی خواب آلودم بیاندازم یه موتوری که گویا بیشتر از من خوابش میاد یک راست از فرعی می پیچه توی خیابون و مستقیم تشریف میاره توی در و کاملاً بیدار میشم اما یه کم دیر شده و تا مغزم فرمان بده نباید یه دفعه بزنم روی ترمز ماشین پشت سری هم از صندوق عقب تشریف میاره تو !
بعد از نیم ساعت معطلی ماشین رو - اگه اسمش هنوز ماشین باشه! - میزارم تعمیرگاه از خیر قرار میگذرم و زیر تیغ آفتاب راهی ِ خونه میشم و همچنان زیر لب به خودم و دنیا و بلایای طبیعی و غیر طبیعی فحش میدم !
اعصاب داغون ، هوای گرم ، قراری که بهش نرسیدم ، سر درد ، بوق زدن و ترمز کردن و دنده عقب گرفتن آدمای علاف و بیکار ، تاکسی های پر ، آفتاب داغ تو سرم ، گرسنگی ، تشنگی . . کم کم حس میکنم دارم ذوب میشم و توی آسفالت فرو میرم .

واسه چند لحظه به تاکسی خالی که جلوی پام ایستاده مثل سراب نگاه میکنم و سعی میکنم "تاکسی" و "خالی" رو واسه خودم تفهیم کنم و فرق توهم و واقعیت رو درک کنم! و بعد مثل تاکسی ندیده ها میگم دربست!
راننده با یه لبخند روی لبش میگه : دخترم حالا بیا بالا تا یه جایی می رسونمت ، بندگان خدا رو که نمیشه توی این گرما سوار نکرد. اونا هم مثل تو !
سوار که میشم میگه : سلام دخترم . حالا مسیرت کجاست؟
با شرمندگی سلام میکنم و مسیرو میگم و با خوشرویی میگه چشم و بعد یه پنجاه تومنی رو میگیره سمتم و میگه بفرمائید !!
باتعجب میگم من که هنوز کرایه ندادم! جواب میده:حالا یه بارم بقیه ی پولت رو اول بگیر.چیزی نمیشه که!
توی راه چند تا مسافر سوار میکنه و بقیه ی پول همه رو همینطوری میده . با دقت نگاش میکنم . جوری لبخند میزنه و آروم رانندگی میکنه که انگار توی یه جاده ی خوش آب و هوا داره میره پیک نیک. با لذت تمام با مسافرا حرف میزنه و کرایه ی یه مسافر رو که یه اسکناس نوئه جدا از بقیه ی اسکناساش میزاره. مسافر میپرسه : این پولای نو رو که جدا میذاری چی کار می کنی؟
می خنده و میگه: وقتی پول های کهنم تموم میشه میدم به مسافرا . اما قبلش میگم ببخشید که یه کم نوئه ها ! بعد طرف فکر میکنه الان می خوام چه پول  درب و داغونی بهش بدم و وقتی میبینه نوئه میخنده ! با همین خنده هاس که خستگی من در میاد !
بی اختیار لبخند میزنم و توی دلم میگم خوش بحالت . . .
به مقصد که میرسم ، قبل از اینکه دو نفر کنارم بخوان پیاده شن ، بهم میگه : میدونی این در سمت چپ ماشین رو واسه چی ساختن ؟ نمی دونم چی بگم نگاش میکنم . میخنده و میگه : واسه راحتیه شما ! فقط با احتیاط پیاده شو دخترم . خیر پیش!

پیاده که میشم هنوز لبخند روی لبمه و سرم پر از فکرای ضد و نقیضه . . . تاریکی ، خوشی ، رویا ، عادت ُ بیداری . . . تا شب چهره ی خندون راننده تاکسی جلوی چشامه .


* قهرمان رمان "زوربای یونانی" اثر نیکوس کازانتزاکیس (خالق اثر جاودانه ی مسیح بازمصلوب) / انتشارات خوارزمی. ترجمه محمد قاضی

** فصل ۵/ص ۹۸ همین کتاب

+ نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 1:52 توسط یک عدد روان پریش |



 



Design by : Night Skin