|
دعوت شده ام به بازی نوشتن از اتفاقات بعد از مرگ. همه ی شما هم دعوتید که این بازی را ادامه دهید. فکر کردنش هم آزار میدهدم چه رسد به نوشتنش! پيش نوشت: روز و ماه و فصل اين نوشته مي تواند يک "قرارداد" باشد. يکي از روزهاي بهار ، من در اتاق کوچکم پشت ميز تحرير ، با يکي از همين سرگيجه هاي گاه و بيگاه چشم به عکس "تو" مي دوزم و ميان انبوه کاغذهاي نيم نوشته ي مچاله شده و ازدحام کتابهاي خوانده و ناخوانده ، سر بروي ميز ميگذارم و مي ميرم.
۱) نمی دانم
۲) تنهایی ام
تنها
متهم ردیف اول : متهم ردیف دوم : متهم ردیف آخر :
می دانم "رفیق" دوست داشتنی
باز باران با ترانه می خورد بر شیشه ی در مشت و سیلی
شنبه ساعت 10 صبح یکشنبه ساعت 2 بعدازظهر دوشنبه ساعت 11 صبح سه شنبه ساعت 5 بعدازظهر چهارشنبه ساعت ۵/۱۱ شب پنج شنبه ساعت 3 بعدازظهر جمعه
پ.ن : به دندان های یوزپلنگ می توان دل خوش کرد اما به وعده های تو هرگز !
|
About![]()
آزمودم عقل دور اندیش را Archives87/11/01 - 87/11/3087/10/01 - 87/10/30 87/06/01 - 87/06/31 87/05/01 - 87/05/31 87/04/01 - 87/04/31 87/03/01 - 87/03/31 87/02/01 - 87/02/31 87/01/01 - 87/01/31 86/12/01 - 86/12/29 86/11/01 - 86/11/30 86/10/01 - 86/10/30 Links
یه نفر بدبخت بیچاره خوشبخت! |