|
تصویری کودن از انسانی ناپخته |
|
خزعبلات یک ذهن بیمار |
شب تا بوق سگ بیدارم و سرم پر از کلمه های زوربا*ست و درست مثل همون موش کاغذخوار می خورم و می خورم و گاهی هر چی خوردم بالا میارم و هستیم رو به گند میکشم " . . . ارباب! بالاغیرتاً مردم را راحت بگذار و چشم و گوششان را باز مکن. تو اگر چشم و گوش اینان را باز کنی آنها بجز بدبختی خود چه خواهند دید؟ بنابراین آنها را با رویاهای خودشان آسوده بگذار! . . . مگر اینکه وقتی چشمشان را باز کردی دنیایی بهتر از این دنیای تاریک فعلی که اکنون در آن زندگی می کنند به ایشان نشان بدهی. تو چنین دنیایی را داری؟! به تموم تاریکی های دنیام بد و بیراه میگم و بخودم و زمین و زمان لعنت می فرستم و چشمامو بروی روشنایی میبندم و می خوابم . . . واسه چند لحظه به تاکسی خالی که جلوی پام ایستاده مثل سراب نگاه میکنم و سعی میکنم "تاکسی" و "خالی" رو واسه خودم تفهیم کنم و فرق توهم و واقعیت رو درک کنم! و بعد مثل تاکسی ندیده ها میگم دربست! پیاده که میشم هنوز لبخند روی لبمه و سرم پر از فکرای ضد و نقیضه . . . تاریکی ، خوشی ، رویا ، عادت ُ بیداری . . . تا شب چهره ی خندون راننده تاکسی جلوی چشامه .
* قهرمان رمان "زوربای یونانی" اثر نیکوس کازانتزاکیس (خالق اثر جاودانه ی مسیح بازمصلوب) / انتشارات خوارزمی. ترجمه محمد قاضی ** فصل ۵/ص ۹۸ همین کتاب
. . . تو آنها را با تاریکی های تازه ای روبرو خواهی کرد ، ای بابا بگذار آنها با همان تاریکیهای قدیمشان بمانند که به آن عادت کرده اند. آنها زندگی می کنند و خوب هم زندگی می کنند، بچه پس می اندازند و حتی نوه دار می شوند. خدا کرشان می کند و کورشان می کند و آنها باز می گویند «خدا را شکر!» آنها با بدبختی خودشان خوش اند ، بنابراین ولشان کن و بیخود حرف نزن."**
چشم که باز میکنم مثل جن زده هام! نگاهم ناباورانه روی عقربه های ساعت خشک میشه و هاج و واج نگاه به گوشیم میکنم که زنگ نزده و خواب موندم. شارژش تموم شده و خاموشه! بازم بخودم و هر چی دور و برمه لعنت می فرستم و نمی فهمم چجوری آماده میشم . فقط یک ساعت به تموم شدن وقت اداری مونده و نیم ساعت راه دارم تا به قرار کاریم برسم !
زنگ همه ی طبقه ها و همسایه های بغلی و روبرویی رو میزنم که آدم احمقی رو که درست جلوی در پارکینگ ماشینشو پارک کرده پیدا کنم و تا بیاد و ماشین رو جابجا کنه و راه بیافتم نصف فرصتم تموم شده . ازون روزای نکبته که دنیا یادش رفته من ظرفیتم تکمیله و تحمل شوخی های بی وقتشو ندارم . به خیابون اصلی که میرسم تا میام یه نگاه به قیافه ی خواب آلودم بیاندازم یه موتوری که گویا بیشتر از من خوابش میاد یک راست از فرعی می پیچه توی خیابون و مستقیم تشریف میاره توی در و کاملاً بیدار میشم اما یه کم دیر شده و تا مغزم فرمان بده نباید یه دفعه بزنم روی ترمز ماشین پشت سری هم از صندوق عقب تشریف میاره تو !
بعد از نیم ساعت معطلی ماشین رو - اگه اسمش هنوز ماشین باشه! - میزارم تعمیرگاه از خیر قرار میگذرم و زیر تیغ آفتاب راهی ِ خونه میشم و همچنان زیر لب به خودم و دنیا و بلایای طبیعی و غیر طبیعی فحش میدم !
اعصاب داغون ، هوای گرم ، قراری که بهش نرسیدم ، سر درد ، بوق زدن و ترمز کردن و دنده عقب گرفتن آدمای علاف و بیکار ، تاکسی های پر ، آفتاب داغ تو سرم ، گرسنگی ، تشنگی . . کم کم حس میکنم دارم ذوب میشم و توی آسفالت فرو میرم .
راننده با یه لبخند روی لبش میگه : دخترم حالا بیا بالا تا یه جایی می رسونمت ، بندگان خدا رو که نمیشه توی این گرما سوار نکرد. اونا هم مثل تو !
سوار که میشم میگه : سلام دخترم . حالا مسیرت کجاست؟
با شرمندگی سلام میکنم و مسیرو میگم و با خوشرویی میگه چشم و بعد یه پنجاه تومنی رو میگیره سمتم و میگه بفرمائید !!
باتعجب میگم من که هنوز کرایه ندادم! جواب میده:حالا یه بارم بقیه ی پولت رو اول بگیر.چیزی نمیشه که!
توی راه چند تا مسافر سوار میکنه و بقیه ی پول همه رو همینطوری میده . با دقت نگاش میکنم . جوری لبخند میزنه و آروم رانندگی میکنه که انگار توی یه جاده ی خوش آب و هوا داره میره پیک نیک. با لذت تمام با مسافرا حرف میزنه و کرایه ی یه مسافر رو که یه اسکناس نوئه جدا از بقیه ی اسکناساش میزاره. مسافر میپرسه : این پولای نو رو که جدا میذاری چی کار می کنی؟
می خنده و میگه: وقتی پول های کهنم تموم میشه میدم به مسافرا . اما قبلش میگم ببخشید که یه کم نوئه ها ! بعد طرف فکر میکنه الان می خوام چه پول درب و داغونی بهش بدم و وقتی میبینه نوئه میخنده ! با همین خنده هاس که خستگی من در میاد !
بی اختیار لبخند میزنم و توی دلم میگم خوش بحالت . . .
به مقصد که میرسم ، قبل از اینکه دو نفر کنارم بخوان پیاده شن ، بهم میگه : میدونی این در سمت چپ ماشین رو واسه چی ساختن ؟ نمی دونم چی بگم نگاش میکنم . میخنده و میگه : واسه راحتیه شما ! فقط با احتیاط پیاده شو دخترم . خیر پیش!
+ نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 1:52 توسط یک عدد روان پریش |